علی دانلود

علی دانلود
ورود شما به علی دانلود را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات



انعقاد تفاهم‌نامه میان کمیته امداد زنجان و نظام روانشناسی و مشاوره


 

  • انعقاد تفاهم‌نامه میان کمیته امداد زنجان و نظام روانشناسی و مشاوره
    انعقاد تفاهم‌نامه میان کمیته امداد زنجان و نظام روانشناسی و مشاوره

    به گزارش میگنا سید مسعود حسینی در گفت‌وگو با فارس با اشاره به انعقاد تفاهم‌نامه بین کمیته امداد زنجان و سازمان نظام روانشناسی و مشاوره اظهار کرد: ارائه خدمات روانشناسی و مشاوره به خانواده‌های مورد حمایت، افزایش سطح دانش تخصصی و توانمندی حرفه‌ای روانشناسان و مشاوران از اهداف انعقاد این تفاهم‌نامه است.


    وی تصریح کرد: آموزش همگانی در راستای ایجاد مهارت‌های زندگی، مهارت‌های پیش از ازدواج، بهداشت روانی محیط و خانواده و ایجاد تعامل موثر بین کارشناسان کمیته امداد و سازمان نظام روان شناسی استان از دیگر اهداف این تفاهم‌نامه به شمار می‌رود.

    معاون حمایت و سلامت کمیته امداد امام خمینی استان زنجان با اشاره به تاثیر مثبت ارائه خدمات مشاوره به خانواده‌های زیرپوشش کمیته امداد گفت: از جمله برنامه‎های مشترکی که با همکاری کمیته امداد و سازمان نظام روانشناسی اجرایی خواهد شد، همکاری در برگزاری کارگاه‌ها و دوره‌های آموزشی، فراهم کردن زمینه بهره‌مندی مددجویان از خدمات مراکز مشاوره است که در قالب این تفاهم‌نامه به مددجویان ارائه می‌شود.

    وی گفت: مشارکت در زمینه فعالیت‌های مشاوره‌ای پژوهشی و آموزشی، اشتغال و کارآفرینی تبادل اطلاعات و بهره‌گیری از ظرفیت‌های موجود، از اهداف انعقاد تفاهم‌‎نامه مذکور است.

    معاون حمایت و سلامت کمیته امداد امام خمینی استان زنجان با بیان اینکه افزایش دانش تخصصی، توانمندی حرفه‌ای روانشناسان و مشاوران کمیته امداد، ایجاد بستر آموزش و پژوهش تخصصی است و ارتقای بهداشت روان خانواده‌های مورد حمایت کمیته امداد از نتایج انعقاد این تفاهم‌نامه خواهد بود، گفت: این تفاهم‌نامه به مدت یکسال منعقد شده است.

    حسینی در ادامه گزارشی از آمار مددجویان زیر پوشش این نهاد ارائه کرد و گفت: در حال حاضر تعداد مددجویان زیرپوشش کمیته امداد  21 هزار و 219 خانوار شامل 43 هزار مددجو است.

    وی تصریح کرد: با اقدامات حمایتی و توانمندسازی انجام شده توسط کمیته امداد طی سال جاری 743 خانوار از چرخه حمایتی این نهاد خارج شده‌اند.

    کلمات کلیدی: انعقاد تفاهم‌نامه،کمیته امداد،زنجان،نظام روانشناسی و مشاوره،سید مسعود حسینی

     


تاريخ : یکشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٥ ساعت: ٤:۱٦ ‎ق.ظ ا نویسنده : مهسا زراعی ا نظرات ()
تگ ها :



روانشناسی رنگها در بازاریابی و برندسازی


 

  • روانشناسی رنگها در بازاریابی و برندسازی

    Color Psychology in Marketing and branding

    کسی که در صنعت بازاریابی و برندسازی فعالیت میکند باید با تاثیر هر رنگ در جلب نظر کاربران آشنا باشد چراکه رنگ‌ها ابزارهای قدرتمندی در زمینه روانشناسی هستند.

    به گزارش آلامتو و به نقل از بازده؛ روانشناسی رنگ ها در بازاریابی و برندسازی امروزه به موضوع مهم و قابل بحث در تمام شرکت ها تبدیل شده است. روانشناسی و بازاریابی دو مقوله‌ای هستند که همیشه ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. یک روانشناس لزوما یک بازاریاب نیست ولی یک بازاریاب همیشه آموزه‌های روانشناسی را در تصمیم‌های بازاریابی‌اش لحاظ می‌کند. بازاریابی حساب و کتاب سرانگشتی ندارد. بازاریابی مستلزم پژوهش‌های دقیق در مورد نیازها، خواسته‌ها، علایق، و اولویت‌های مشتریان است. یکی از این پژوهش‌های روانشناختی تاثیر رنگ‌های مختلف را بر ذهن مشتریان اثبات کرده است.

    رنگ در هر جنبه از فرآیند برندسازی و تبلیغات حضور موثر دارد. خواه در لوگوی‌تان باشد، یا برچسب محصول، نشان و مهر، یا تبلیغات. رنگ یکی از مهم‌ترین جنبه‌ّهایی است که به برندتان شخصیت می‌بخشد و در ترفیع و حفظ جایگاه آن به شما کمک می‌کند بنابراین به موضوع روانشناسی رنگ ها در بازاریابی و برندسازی توجه ویژه ای داشته باشید.

    همچنین بخوانید: روانشناسی رنگ در طراحی سایت

    رنگ به عنوان یک پیام خاموش برای مشتری عمل می‌کند. اگر کسب و کارتان دارای یک رنگ خاص باشد، مشتری آن را به عنوان نشانی از مشخصه‌های خاص کسب و کار‌تان می‌پندارد. اگرچه این پندار برای همه‌ی افراد یکسان نیست. هر فرد بسته به تجربه‌های شخصی، گذشته، نوع تربیت، جامعه، مذهب، و غیره برداشتی متفاوت از رنگ‌های متفاوت دارد. با این حال، هر روز بیش از پیش دنیا به سمت جهانی شدن پیش می‌رود، از این رو برخی ویژگی‌های فرضی و ثابتی از رنگ‌های خاص به وجود آمده‌اند که از آنها می‌توان برای ایجاد شخصیت استاندارد برای یک برند استفاده کرد.

    روانشناسی رنگ ها در بازاریابی و برندسازی : بررسی ۹ رنگ مهم

    روانشناسی رنگ قرمز

    رنگ قرمز پرانرژی، تهاجمی و در عین حال پر از هیجان است؛ قرمز رنگ قدرتمندی است. این رنگ بیش‌ترین طول موج را دارد، و دارای ویژگی خاصی است که باعث می‌شود خود را نزدیک‌تر از آن‌چه واقعا هست، به شما نشان دهد.

    قرمز نشان‌دهنده‌ی

    • عشق
    • تهاجم
    • قدرت
    • انرژی
    • تهییج
    • و هیجان است.

    قرمز یک رنگ مادی و جسمانی است؛ تحرک و هیجانی در سراسر بدن ایجاد می‌کند. این رنگ وادارمان می‌کند بایستیم و آن را نگاه کنیم.

    تقریبا همه‌ی شرکت‌ها در هر صنفی از رنگ قرمز در فعالیت‌های بازاریابی‌شان استفاده می‌کنند.

    کوکاکولا در آغاز راه باید خود را در میان رقبا برجسته‌تر نشان می‌داد، از این رو در فرآیند برندسازی خود از رنگ قرمز استفاده کرد. هر چیزی که با قرمز رنگ‌آمیزی شود از دیگران متمایز می‌شود. قرمز رنگ کاملی است که کوکاکولا در همان آغاز، آن را برای ایجاد شور و هیجان در لوگوی خود به کار برد.

    فانسکول یک شرکت تولیدکننده‌ی اسباب‌بازی است که در لوگوی خود از رنگ قرمز استفاده کرده است؛ و با این کار می‌خواهد عشق را گسترش دهد!

    از آن‌جا که این رنگ دارای ویژگی است که باعث می‌شود آن را نزدیک‌تر از فاصله‌ی واقعی‌تان مشاهده کنید، برای جمله‌های تحریک‌کننده‌ای نظیر ‌”‌همین الان سفارش دهید‌”‌ یا “‌این‌جا را کلیک کنید‌”‌ بسیار مناسب است.

    روانشناسی رنگ آبی

    آبی درست مثل آسمان، پهناور و گسترده است. آبی رنگ خرد و عقل است، و درست برخلاف قرمز، ذهن را آرام می‌کند. آبی واقعا متضاد قرمز است؛ و دارای ویژگی است که باعث می‌شود دورتر از فاصله‌ی واقعی‌اش مشاهده شود.

    آبی نشان‌دهنده‌ی

    • هوش
    • خون‌سردی
    • ثبات
    • اعتماد
    • خلوص
    • گستردگی
    • آرامش و سکون است.

    آبی آرامش است. ذهن‌تان را آرام می‌کند. این رنگ با آگاهی و هوش در ارتباط است.

    آبی مثل قرمز یک رنگ همه‌کاره است. ولی استفاده از آن، بیش‌تر در شرکت‌های بزرگ فناوری اطلاعات رواج دارد. فیس‌بوک آبی است. آی‌بی‌ام یک شرکت بزرگ آبی‌رنگ است. سامسونگ، اچ‌پی، دِل و غیره، هر یک در لوگوی‌شان به نوعی از رنگ آبی استفاده کرده‌اند.

    روانشناسی رنگ زرد

    رنگ خورشید. زرد یعنی شادی. زرد رنگ قدرتمندی است که القاکننده‌ی اعتماد به نفس، عزت نفس، و دیگر هیجان‌های مثبت است.

    زرد نشان‌دهنده‌ی

    زرد طول موج بلندی دارد و پیش از هر رنگ دیگری دیده می‌شود.

    زرد هم‌چنین رنگ خلاقیت است. شرکت‌هایی که در زمینه‌ی محصولات مربوط به کودکان فعالیت می‌کنند بیش‌تر تمایل دارند از رنگ زرد استفاده کنند.

    لوگوی مک‌دونالد زرد رنگ است؛ و نشان از شادابی و سرزندگی آن دارد.

    فِراری نیز روحیه‌ی رقابتی‌اش را با لوگوی زرد رنگ خود نشان داده است.

    روانشناسی رنگ سبز

    رنگ طبیعت؛ سبز نماینده‌ی تعادل است. درست مثل طبیعت، رنگ صلح و آرامش است.

    سبز نشان‌دهنده‌ی

    • صلح
    • اطمینان
    • عشق جهانی
    • انرژی
    • هماهنگی
    • تعادل
    • عدالت
    • رشد
    • و سلامتی است.

    سبز هم‌چنین یکی از رنگ‌هایی است که بیش از سایر رنگ‌ها دور و برمان می‌بینیم. معمولا آن را با طبیعت مرتبط می‌دانیم. از این رو، از نظر ما تمام خصوصیت‌های طبیعت را دارا است.

    لوگوی شبکه‌ی تلویزیونی انیمال پلانت که برنامه‌های مستند پخش می‌کند، سبز زنگ است.

    صاحبان برند تروپیکانا، برند تولیدکننده‌ی آب میوه، می‌خواهند به مشتریان‌ القا کنند محصولات‌شان طبیعی است، از این رو لوگوی سبز رنگ برای خود انتخاب کردند.

    شرکت اسپاتیفای دارای انواع موسیقی از سراسر دنیا است. این شرکت با انتخاب رنگ سبز می‌خواهد نشان دهد همه جا هست!

    روانشناسی رنگ سیاه

    سیاه رنگ قدرتمندی است؛ رنگ کمال، جدیت، و ژرف‌نگری است.

    سیاه نشان‌دهنده‌ی

    • کمال
    • جذابیت
    • پرهیز
    • جدیت
    • تسلط
    • وضوح
    • و کارآمدی است.

    سیاه رنگ برازندگی و زیبایی است. در سیاهی هیچ رنگ دیگر نیست. از این رو، این قابلیت را دارد که انرژی را در خود جذب کند. سیاه نشانه‌ی وضوح است.

    سیاه رنگ برجسته‌ای نیست. رنگ رکود و پس‌رفت است. ولی هیچ معنی پنهان و نامفهومی ندارد. سیاه سیاه است. همین مسئله باعث می‌شود آدم‌ها به آن اعتماد کنند.

    معمولا شرکت‌ها و اصناف خاصی رنگ سیاه را به کار می‌برند که می‌خواهند این شعار را به همگان اعلام کنند: “‌ما همین هستیم‌”‌.

    نایک، آدیداس، ویکی‌پدیا و غیره از جمله‌ شرکت‌های بزرگی هستند که رنگ سیاه را برای لوگوی خود برگزیدند.

    روانشناسی رنگ سفید

    سفید خالص است. سفید از همه‌ی رنگ‌ها تشکیل شده است، از این رو معانی فراوانی دارد.

    سفید نشان‌دهنده‌ی

    • برابری
    • خلوص
    • سادگی
    • پاکیزگی
    • و وضوح است.

    سفید درست مخالف سیاه است. این رنگ بازتاب همه چیز است. سفید نشان‌دهنده‌ی وضوح و تکامل است. غالبا در طراحی لوگوها، سفید را در کنار سیاه یا رنگ‌های دیگر استفاده می‌کنند.

    روانشناسی رنگ بنفش

    بنفش هم‌زمان قدرت قرمز و هوش و ثبات آبی را دارد. بنفش یک رنگ روحانی است. بنفش آرامش‌بخش است.

    رنگ بنفش نشان‌دهنده‌ی

    • معنویت
    • تجمل
    • افسون
    • بصیرت
    • آرامش
    • حقیقت
    • و اصالت است.

    بسیاری از شرکت‌هایی که خود را اصیل و متفاوت نشان داده‌اند از رنگ بنفش در لوگوهای‌شان استفاده کرده‌اند. برای نمونه می‌توان به کدبری، یاهو!، و تاکوبل اشاره کرد و تاثیر روانشناسی رنگ ها در بازاریابی و برندسازی را مشاهده کنید.

    روانشناسی رنگ نارنجی

    نارنجی ترکیبی از قدرت قرمز و اعتماد به نفس زرد است؛ و ترکیب این دو به آدم انگیزه می‌دهد.

    رنگ نارنجی نشان‌دهنده‌ی

    • گرما
    • انگیزه
    • خوشی
    • قوت
    • راحتی
    • و آزادی است.

    نارنجی رنگ مثبت‌گرایی است. انگیزه را بالا می‌برد، به فضاهای مرده و خسته‌کننده شادی و خوشی می‌بخشد، و دیدن‌اش چشم‌نواز است.

    شرکت‌های مختلفی که از رنگ نارنجی در لوگوی‌شان استفاده کرده‌اند، می‌خواهند پیام یکسانی را به مشتریان ارسال ‌کنند. نیکلودین و فانتا دو شرکتی هستند که با انتخاب رنگ نارنجی برای لوگوی‌شان می‌خواهند پیام شادی و خوشی را به مشتریان ارسال کنند. وب‌گاه بلاگر نیز می‌خواهد کاربران‌اش از ارسال مطالب‌شان در این وب‌گاه احساس راحتی کنند.

    روانشناسی رنگ قهوه‌ای

    قهوه‌ای حامی و پشتیبان است. این رنگ نماینده‌ی زمین است. رنگ قهوه‌ای تقریبا در همه جا دیده می‌شود؛ به ویژه در جاهای سفت و محکم. از این رو، معمولا آن را با قدرت و پشتیبانی در ارتباط می‌دانیم.

    رنگ قهوه‌ای نشان‌دهنده‌ی

    • پشتیبانی
    • جدیت
    • قابلیت اطمینان
    • قدرت
    • و طبیعت است.

    قهوه‌ای ترکیبی از قرمز، زرد، و سیاه است. قهوه‌ای قدرت قرمز، گرمای زرد، و جدیت سیاه را با هم ترکیب کرده است. بیش‌تر وقت‌ها از این رنگ برای محصولات طبیعی استفاده می‌شود.

    امیدواریم راهنمایی های حرفه ای ما در مورد این رنگها به روانشناسی رنگ ها در بازاریابی و برندسازی برای شما کمک زیادی کرده باشد و توجه شما به اهمیت هر رنگ جلب شده باشد.

     

     


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩٥ ساعت: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ا نویسنده : مهسا زراعی ا نظرات ()
تگ ها :



 


 

  • [unable to retrieve full-text content]


تاريخ : دوشنبه ۱٧ آبان ،۱۳٩٥ ساعت: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ا نویسنده : مهسا زراعی ا نظرات ()
تگ ها :



یک شب معمولی


 

  • یک شب معمولی

    mehdi-ghasemi2

               مهدی قاسمی

     

    همیشه زیاد حرف می ­زند.

    «اگه به چشم خودم نمی ­دیدمش باور نمی ­کردم. تو هم حق داری اگه الان باور نکنی…»

    ساعت دوازده و بیست دقیقه شب است. کافی­ شاپ، دو ساعت است که تعطیل شده. احمد، کارگری که شب­ ها توی کافی­ شاپ می ­خوابد، دستش را زیر چانه ­اش گذاشته و با حوصله و دقت به حرف ­های شایان گوش می­ دهد. حرف­ های امشب او برایش خیلی جالب است.

    «درست روی چراغ راهنمایی نشسته بود. اون بالا. موهاش بلند و لخت بود. مشکی مشکی. روی شونه­ هاش ریخته بود. قسم می ­خورم قشنگ­ ترین دختر دنیا بود…»

    احمد تا حالا پانزده دفعه رفته خواستگاری. هر دفعه هم یک جای جدید. روز اول که فهمیدم می­ خواهد برود خواستگاری به­ اش خندیدم. فکر کرد دارم مسخره­ اش می ­کنم. رفت توی هم و چیزی نگفت. پدر و مادرش، هر بار از شهرستان می ­آمدند و خیلی رسمی می­ رفتند خواستگاری.

    دو شب پیش به­ ام گفت که هیچ­ کس حاضر نیست دختر به کارگر کافی ­شاپ بدهد. این ­بار خودش هم خندید. زیادی دلش خوش است. البته تقصیر ندارد. زیاد فیلم هندی می ­بیند. عاشق اینجور فیلم ­هاست. یک بار به­ ام گفت:

    «می­ دونی آقا سیاوش، از فیلم­ هایی که آخرشون تلخه اصلا خوشم نمی ­آد.»

    من اما زیاد فیلم نمی­ بینم. از خیال ­پردازی خوشم نمی ­آید. فیلم ­های مستند را بیشتر ترجیح می ­دهم. حداقل        دروغ­ پردازی­ هایش کمتر است.

    بیرون هنوز دارد باران می ­بارد. اواخر دی ماه است. هوا حسابی سرد شده است.

    کتاب جدیدی که دست گرفته­ ام اسمش «دیوانگی» است. نویسنده­ اش را نمی­ شناسم. اسمش علیرضا سهامی است. نمی­ دانم کار چندمش است. این اولین کتابی است که دارم ازش می ­خوانم.

    کتاب در قطع پالتویی چاپ شده است. تا نیمی از کتاب را خوانده ­ام. یک جایی از کتاب، از قول شخصیت اصلی نوشته شده:

    «زندگی گاهی اوقات خیلی وحشتناک است؛ خیلی.»

    رئیس همیشه سر وقت می­ آید. اما همیشه زمانِ ساعت­ ها یکی نیست. انتخاب ساعت­ ها همیشه از ساعت یازده شب به بعد تا قبل از طلوع آفتاب است. هر بار  یک ساعت.

    امشب ساعت قرار، دوازده و نیم است.

    «دختره یه لباس سفید بلند پوشیده بود. پاهاش رو تو هوا تکون می­ داد و آواز می ­خوند.»

    احمد می ­گوید:

    «چه آوازی؟»

    پشت سر میز من نشسته ­اند. میز من رو به تلویزیون است و نزدیک در ورودی. هر وقت می آیم اینجا، این میز را انتخاب می کنم. چراغ­ های سالن همه خاموش است و فقط لامپ کم­ نورِ نزدیک در ورودی روشن است. خودم چراغ ­ها را خاموش کردم. از نور زیاد خوشم نمی­ آید.

    نور تلویزیون روی صورتم می ­تابد.

    «یه آواز خیلی قشنگ بود. یه سوز غمگینی تو صداش بود…»

    سرم توی دیوانگی است. صفحه ­ای را ورق می ­زنم. صدای تلویزیون را تا آخر بسته ­ام. شبکه مستند است. دارد فیلمی در مورد فساد در فوتبال نشان می ­دهد. نیم ساعت پیش هم داشت فیلمی در مورد راز بقاء نشان می­ داد. هنوز حیوانات بزرگتر، حیوانات کوچکتر را می ­خورند.

    «یه دفعه دیدمش. اولش صداش رو شنیدم…»

    قهوه ­ام سرد شده است. بر می ­گردم و رو به احمد می­ کنم.

    «احمد یه قهوه داغ واسه ­ام بیار.»

    «رو چشمم آقا سیاوش.»

    سریع از جا بلند می ­شود. استکان قهوه­ ام را بر می­ دارد و می ­رود توی آشپزخانه. انگار که ازم می ­ترسد.

    نگاهم روی صورت شایان می ­ماند. چیزی نمی گویم. از چشم ­ها و نوع نگاهم می ­فهمد که دوباره دارد پُر حرفی می ­کند.

    سرش را از شرم پایین می­ اندازد. در تاریکی نسبی سالن، لباس ­های روشنش خیلی به چشم می ­آید. همیشه رنگ لباس ­ها و شلوارش روشن است. بر خلاف من که همیشه سر تا پا سیاه پوش هستم.

    با شایان همسایه بودیم. حدود پانزده سال ازش بزرگتر هستم. پدر شایان وقتی شایان فقط شش سالش بود، برای کار رفت ژاپن. اما دیگر هیچوقت خبری ازش نشد. آخرش هم معلوم نشد که چه بلایی سرش آمد.

    دو سال بعد، یک روز ساعت پنج عصر، مادر شایان خودش را انداخت زیر چرخ­ های قطار. شایان تنها کنار ریل ایستاده بود. صدای ناله و فریادهای قبل از مرگ مادرش، زیر هیکل بزرگ و سیاه قطار، تنها چیزی بود که شنیده بود.

    علت خودکشی مادر شایان را هیچوقت نفهمیدم. همسایه­ ها برایش زیاد حرف در آورده بودند. نمی ­دانم؛ شاید چیزهای دیگری هم بود. شاید هم همه حرف ­های همسایه ­ها درست بود. آن روزها دانشگاه قبول شده بودم و سرم توی کار خودم بود. داشتم با جدیت فلسفه می ­خواندم.

    احمد برایم قهوه داغ می­ آورد. نگاهم به ساعت سالن می­ چرخد. نزدیک دوازده و نیم است. دستم را روی فنجان می­ گذارم و به بیرون از پنجره و باران نگاه می ­کنم.

    هیچکس توی پیاده رو دیده نمی ­شود.

    شایان می­ گوید:

    «زیر چراغ قرمز وایساده بودم و زل زده بودم به ­اش. هیچکس جز من تو خیابون نبود. یه دفعه متوجه بال ­هاش شدم. یه جفت بالِ بزرگ و سفید.»

    احمد با تعجب می­گوید:

    «بال؟»

    «آره، البته خیلی هم عجیب نیست، چون همه فرشته­ ها بال دارن.»

    شایان بعد از خودکشی مادرش رفت پیش عمویش. عمویش تنها کسی بود که شایان داشت. ده سال بعد وقتی داشتم اسباب ­کشی می­ کردم و برای همیشه از آن محله می ­رفتم، در تاریکی کوچه ناگهان شایان را           دیدم.

    جلوی در خانه سابق ­شان نشسته بود. از بس شیشه کشیده بود، صورتش لاغر و تکیده شده بود. یک معتاد تمام عیار شده بود. آن شب هم برای مُردن آمده بود. شیشه دیگر نفسی برایش نگذاشته بود. آمده بود تا به یاد مادرش، توی محله سابق­ شان بمیرد. فقط و فقط بمیرد. قیافه ­اش شبیه آدم­ های چهل ساله شده بود. بوی مرگ می ­داد. بوی تمام شدن. وقتی من را دید لبخند کمرنگی زد.

    شایان را از توی کثافت کشیدم بیرون. بیشتر بخاطر خودم بود. کار رئیس تازه شروع شده بود. یک دستیار                  می­ خواستم. اینجوری به نفع شایان هم بود. بهرحال دستیار بودن بهتر از زود مُردن است. برای مردن همیشه وقت است.

    کارش هم خیلی سخت نبود. فقط کافی بود نقش مراقب را بازی کند؛ همین. این را همان روز که ناگهان تصمیم گرفتم شایان دستیارم باشد، به خودم قول دادم. تا امروز هم همین بوده. شایان فقط یک مراقب است و کار اصلی را خودم انجام می دهم.

    «یه دفعه دیدم که اونم داره من رو نگاه می­کنه. هنوز داشت آواز می ­خوند. بعد یهو به ­ام لبخند زد…»

    احمد با هیجان حرف او را قطع می­ کند.

    «به ­ات چیزی هم گفت؟»

    شایان لحظه­ ای در سکوت احمد را نگاه می­کند. بیشتر دارد حواس­ اش را جمع می­کند. مطمئن نیست.

    می­ گوید:

    «انقدر محو صورتش شده بودم که اصلا یادم نمی­ آد. شاید هم گفته باشه…»

    کتاب را می ­بندم و می­ گذارم روی میز. ضبط صوت شایان کنار دستم است. روشن­ اش می­کنم. صدای ناله زنی که دارد درد می ­کشد و رو به مرگ است، شنیده می ­شود. مطمئن هستم که این یکی را هم پاک می­ کند. مثل بقیه ناله ­های دیگری که در طی این مدت ضبط کرده بود. این یکی هم نیست. اما ایرادی ندارد. هنوز سفارشات رئیس ادامه دارد. پس می ­تواند امیدوار باشد.

    هر ناله­ ای را دوبار گوش می­ دهد. یک بار همان موقع که آن را ضبط می­ کند و یک بار دیگر هم آخر شب؛ قبل از خواب. و بعد پاکش می ­کند.

    روزهای اول فکر می­ کرد زود نتیجه می­گیرد. اما هنوز به زمان احتیاج دارد. هر بار که ناله ­ای را ضبط می ­کند و بعد ضبط صوتش را بی­ تفاوت روی میزی، جایی ول می­ کند، مطمئن می ­شوم که هنوز ناله ­ای را که دنبالش است پیدا نکرده. ناله ­ای که شبیه ناله مادرش باشد. شبیه زنی که چرخ­ های قطار، صدایش را مثل یک باتلاق قدیمی درون خود کشاند. دوست دارد یک یادگاری از مادرش داشته باشد. چیزی شبیه یک صدا.

    رئیس سر ساعت می ­آید.

    درِ کافی ­شاپ به آهستگی باز می ­شود. هیچوقت عجله­ ای ندارد. هفتاد و چند ساله است. در طی این سالها هیچوقت او را بدون کت و شلوار و کراوات ندیدم. قرارها همیشه همین­ جا است. اینجا برای خودش است. رنگ کراوات ­هایش همیشه آبی روشن است.

    احمد و شایان با دیدن او بلافاصله بلند می ­شوند و سلام می ­کنند. رئیس سر تکان می­ دهد. نگاهش به من می­افتد. سر تکان می ­دهد. کمی از قهوه ­ام را می ­خورم و بی ­آنکه بلند شوم، برایش سر تکان می ­دهم. کمرش کمی خمیده است. با عصا راه می ­رود. اما هنوز سرحال ­تر از این حرف ­هاست.

    مستقیم به سمت آشپرخانه پیش می ­رود. جای همیشگی.

    جنازه ­ها را همیشه همانجا می­ آوریم و  کف آشپرخانه می­ خوابانیم. رویشان را با پارچه سفیدی می ­پوشانیم تا رئیس خودش بیاید.

    عادت دارد تنها بالا سر جنازه ­ها بایستد.اوایل کمی دورتر می­ ایستادم و نگاهش می ­کردم. برایم جالب بود که چه می­ کند. اما او هیچ کاری نمی­ کرد. فقط نگاه ­شان می ­کرد.

    رئیس مثل همیشه کمی خم می ­شود و روی جنازه­ ها را پس می ­زند. به آرامی کمر راست می ­کند. دو دستش را روی عصایش می­ گذارد و به آن تکیه می دهد. و بعد مثل همیشه در سکوت، به جنازه­ ها نگاه می­کند. فقط نگاه می­ کند.

    احمد سر جایش می­ نشیند و می­ گوید:

    «یعنی اگه مثلا چیزی به ­ات گفته باشه، چی گفته؟»

    شایان به فکر فرو می ­رود. بعد لبخندی روی لبانش نقش می­ بندد و به آرامی دوباره پشت میز می ­نشیند.

    «هر چیزی… فکر نکنم خیلی فرقی کنه. چون هر چی بگه، حتی اگه بدترین حرف دنیا رو هم بزنه، باز می­ تونه واسه ­ات جالب باشه…»

    نگاهم به پنجره است. قطره­ های باران روی شیشه سُر می­ خورند.

    نمی ­گذارم هیچوقت درد بکشند. البته زن­ ها فرق می ­کنند. اوایل فرقی نداشتند اما از وقتی که شایان دستیارم شد، دیگر فرق می ­کنند.

    آن روزها، وقتی شایان برای ترک مواد، کلینیک بستری بود، برای هر سفارش فقط یک گلوله لازم بود. درست می ­زدم وسط پیشانی. درد نمی­ کشیدند و بلافاصله تمام می ­کردند.

    اما از وقتی که شایان از کلینیک مرخص شد، وقتی نوبت کشتن زن ­ها می ­شود، تیر اول را به قلب ­شان می زنم. بعد شایان جلو می ­رود. کنارشان زانو می ­زند. ضبط صوتش را روشن می کند. کف دستش را روی قلب شان می گذارد و کمی فشار می دهد. زن ها از  شدت درد ناله می کنند. شایان وقتی کارش تمام شد، ضبط­ اش را خاموش می کند و می­ آید کنار، تا من گلوله نهایی را شلیک کنم. درست وسط پیشانی.

    زن­ ها همیشه با دو تا گلوله می ­میرند.

    «بعد یهو، همانجوری که داشت آواز می ­خوند و به­ام نگاه می ­کرد، آروم شروع کرد به تکون دادن بال ­هاش. حرکاتش خیلی ظریف و نرم بود. کم­ کم از جا بلند شد و پرواز کنان رفت سمت آسمون. تا آخرین لحظه داشت نگاهم می­ کرد. انقدر رفت بالا تا پشت ابرها ناپدید شد.»

    احمد در سکوت چشم به او می­ دوزد. میان حقیقت و خیال گیر کرده است. دوست دارد آنچه را که شنیده خیال بداند و حرف­ های شایان را باور نکند. اما مشکل اینجاست که احمد خوب می­ داند شایان اهل دروغ گفتن نیست. هیچوقت نبوده.

    رئیس کارش تمام می­ شود. وارد سالن می­ شود و می­ آید کنار دستم می ­نشیند. هیچوقت حرف خاصی               بین مان رد و بدل نمی ­شود. گاهی حتی دریغ از یک کلمه. حرفی برای گفتن نداریم. او سفارش می­ دهد و من هم انجامش می­ دهم و بابتش دستمزد می ­گیرم. همین.

    شایان و احمد دوباره با ورود رئیس از پشت میز بلند شده­ اند. رئیس کلاهش را بر می­دارد و می ­گذارد روی میز. سپس به آرامی دسته چک­ اش را از جیب بغل کتش بیرون می ­آورد. و با خونسردی محض شروع به پر کردن آن می ­کند.

    فنجان قهوه را تا ته سر می ­کشم و بلند می ­شوم.

    ضبط صوت شایان را از روی میز بر می ­دارم و به سویش می­ اندازم و با سر اشاره­ ای به ­اش می­ کنم. شایان      کاپشن ­اش را می ­پوشد و می ­رود توی آشپرخانه. می ­رود تا روی جنازه ­ها را بکشد. رئیس هیچوقت این کار را انجام نمی­ دهد. نمی دانم چرا. هیچوقت هم نخواستم بدانم. شاید چون اصلا برایم مهم نبوده است.

    احمد به آرامی نزدیکم می ­آید.

    «آقا سیاوش، شایان راست می­ گه؟… یعنی منظورم اینه که…»

    حرفش را ادامه نمی ­دهد. در این ساعت شب، فقط دوست دارد چیزی را که دوست دارد به ­اش بگویم. دوست دارد منطق و حقیقت همچنان سر جایشان باشند. اما کاری از دست من بر نمی­ آید. چون حقیقت درست آن چیزی است که او در این لحظه اصلا دوست ندارد.

    می ­گویم:

    «شایان خیلی وقته که دیگه مواد نمی ­کشه.»

    نا امیدانه می ­گوید:

    «پس یعنی دیگه  توهم نمی ­زنه؟»

    «نه.»

    خیلی وقت است. درست از آن زمانی که از کلینیک مرخص شد. دیگر هیچوقت سمت مواد نرفت. خودش هم می­ داند که روی این موضوع خیلی حساس هستم. آن اوایل، پس از ترخیص از کلینیک، هر چند وقت یک بار، می­ بردمش آزمایشگاه. چیزی نمی­ گفت. هر چه می ­گویم گوش می­ کند.

    احمد می­ گوید:

    «پس یعنی … آخه مگه می ­شه؟»

    لبخند کمرنگی می­ زنم و دیوانگی را می­ گذارم توی جیب بغل پالتویم. احمد هم دیگر چیزی نمی­ گوید. فنچان خالی قهوه را می­ برد آشپزخانه تا برای رئیس قهوه تازه بیاورد.

    چرا که نه، شاید فرشته ­ای در هوای سرد هوس کرده و برای لحظه ­ای آمده روی چراغ راهنمایی نشسته و زده زیر آواز. برای من که چندان تفاوتی ندارد. خیلی وقت است که از منطق دیگر حالم بهم می ­خورد.

    شایان از آشپزخانه بیرون می­ آید. رئیس خودکارش را آهسته روی میز می ­گذارد و با آرامش برگه چک را جدا            می ­کند و به سمتم می ­گیرد. چک را می ­گیرم. همیشه درست می­ نویسد. یک مبلغ دقیق. چک را می ­گذارم توی جیبم.

    رئیس مثل همیشه پس از کشیدن چک، سیگاری روشن می ­کند. احمد قهوه­ اش را می­ آورد.

    شایان می ­گوید:

    «خداحافظ رئیس.»

    رئیس سر تکان می ­دهد. من هم برای رئیس در سکوت سر تکان می ­دهم. رئیس هم برایم سر تکان می­ دهد. از کافی ­شاپ بیرون می ­آییم. باران بلافاصله خیس ­مان می ­کند. شایان زیپ کاپشن­ اش را بالا می ­کشد. هیچوقت دوست نداشتم چتر داشته باشم. شایان هم همین­طور. چترش را که اتفاقا نو هم بود، چند سال پیش انداخت دور.

    می­ گویم:

    «فردا ساعت ده سهم­ ات رو می ­ریزم به حساب.»

    همیشه همین­طور است. وقتی رئیس دستمزدم را می­ دهد، فردای آن روز تا قبل از ساعت ده صبح، سهم شایان را که خیلی هم زیاد نیست به حسابش واریز می­ کنم. اما با این حال ترجیح می­ دهم که هر بار این را             به اش­ بگویم. یک جور اخلاق حرفه­ ای است. چیزی که دوست دارم به­ اش پایند باشم.

    شایان سر تکان می ­دهد. لبخندی می ­زند و خداحافظی می ­کند. خانه ­مان جداست. از پشت، به رفتنش نگاه می­ کنم. سرش را به سمت آسمان گرفته و راه می ­رود. شاید امیدوار است شانس بیاورد و باز هم فرشته ­ای را ببیند.

    باران توی صورتش می­ خورد.

    دستانم را توی جیب­ های پالتویم می­ کنم و راه می ­افتم. نمی ­دانم رئیس با جنازه ­ها چه می ­کند و آنها را کجا می­ برد. آدم کنجکاوی نیستم. اصلا چه فرقی می­کند که آنها را کجا ببرد.

    خیلی وقت است که دارم با رئیس کار می­ کنم. وقتی برای اولین­ بار به ­ام پیشنهاد داد، چند لحظه در سکوت نگاهش کردم. او را اصلا نمی ­شناختم. هیچوقت هم ازش نپرسیدم که چرا من را برای این کار انتخاب کرده است. تا قبل از آشنایی با رئیس هرگز کسی را نکشته بودم.

    آن روزها حالم خوب نبود. این روزها هم بهتر از گذشته نیستم. فقط فرقش این است که حالا با این قضیه کنار آمده ­ام. شاید هم بخاطر کار رئیس است که توانسته­ ام کنار بیایم.

    هنوز هم بعضی شب­ ها خواب پدرم را می ­بینم. توی سردخانه. اشتباهی مُرد.

    وقتی به ­ام زنگ زدند، سر کلاس بودم. اولین روز تدریس در دانشگاه. استاد فلسفه شده بودم. مأموری که             به ام زنگ زد گفت متأسفم. گفت خیلی خیلی متأسفم.

    پدرم را با یک قاچاقچی مواد مخدر اشتباه گرفته بودند. سوء تفاهم شده بود. تیر اول خورده بود به قفسه           سینه ­اش و دومی خورده بود درست به قلبش. هر دو تیر، از پشت سر شلیک شده بود. گلوله ­ها به راحتی بدن را شکاف داده بودند و تا جایی که می ­توانستند، پیش رفته بودند.

    پدرم شاعر بود. دبیر بازنشسته ادبیات با یک زندگی معمولی. بیشتر شعرهایی که می­ گفت هیچوقت چاپ نمی­ شدند. هر بار که مجوز نمی ­گرفت، چند لحظه با صدای بلند می ­خندید. مثل اینکه رفته باشد یک تأتر کمدی.

    من هیچوقت عکس مردی را که می ­گفتند شبیه پدرم بوده، ندیدم. پدرم ترسیده بود. فرار کرده بود و به فرمان ایست اهمیت نداده بود. این­ها چیزهایی بودند که بعدها به ما گفتند. شاهدی وجود نداشت. خیابان خلوت بود.

    مأموری که شلیک کرده بود قرار بود محاکمه شود. اگر رضایت نمی­ دادم اعدام می ­شد. رضایت دادم. اشتباه شده بود. اشتباه.

    وقتی هم داشتم رضایت می­ دادم، کنار دستم ایستاده بود. به صورتش نگاه کردم و بعد بی­ اختیار خندیدم. فکر کنم اشتباه هم آورده بودنش.

    اولین ­بار جسد پدرم را توی سردخانه دیدم. رویش پارچه سفیدی کشیده بودند. یک جورهایی شبیه مراسم شناسایی بود. انگار قرار بود ثابت کنم مردی که روی تخت خوابیده، پدرم است. خواستم چند دقیقه با پدرم تنها شوم. قبول کردند. رفتم بالا سر پدرم. صورتش سفید شده بود. سرد و خسته.

    بعدها هر وقت خواب پدرم را می ­دیدم توی همان سردخانه بود. روی تخت خوابیده بود و من تنها در اتاق بودم. در سکوت داشتم نگاهش می­ کردم. انگار منتظر بودم. لحظه­ ای بعد، پدرم چشمانش را باز می­ کرد. من لبخند می­ زدم. پدرم سرش را به سمتم می­ چرخاند و می­ گفت که شعر جدیدی گفته است. بعد نگاهش را به سقف می­ دوخت و شعرش را بلند بلند برایم می ­خواند.

    هر بار یک شعر جدید است. شعرهایش را وقتی از خواب بلند می­ شوم هنوز یادم است. می ­نویسم و می ­زنم به دیوار اتاقم. اتاقم پر از شعرهای جدید پدرم است. آخرین شعر مربوط به دو ماه پیش بود.

    « تمام اسلحه­ها کورند.

    تمام گلوله ­ها بیدارند.

    تمام ساعت ­ها صفرند.

    تمام شب­ ها، بی ­پایان است.

    و من،

    نمی­ دانم

    که چرا آدم ­ها،

    دوست ندارند

    که دیگر بیدار شو ند.

    زندگی در خواب

    فقط

    یک خواب بلند است.

    و بیداری در خواب

    فقط

    یک اندوه خنده­ دار.»

    باران حسابی خیس­ ام کرده است. از کافی ­شاپ خیلی دور شده ­ام. خیابان خلوت است. حتی ماشینی هم رد  نمی­ شود. دوست دارم زودتر به خانه برسم و دیوانگی را بخوانم؛ زیر نور کم.

    به ابتدای خیابانی می­ رسم. چراغ قرمز است اما هیچ ماشینی پشتش نایستاده. ناگهان صدایی می­ شنوم. صدا ابتدا ضعیف است و رفته رفته بلند و بلندتر می­ شود. می ­ایستم و به عقب بر می­ گردم. یک کاروان عروسی است. ماشین عروس جلو است و چند ماشین، با بوق و سر و صدا، پشت سر ماشین عروس می­ آیند.

    صدای بلند موسیقی تمام فضای خیابان را پر کرده است. ماشین عروس پشت چراغ قرمز می ­ایستد. و بعد ناگهان فیلمبردار پیشنهاد جالبی می ­دهد؛ رقص زیر باران. پیشنهاد خیلی جالبی است. مگر چند دفعه               می­ شود که عروسی یک شب بارانی باشد.

    عروس و داماد و اقوامی که آنها را دنبال کرده­ اند از ماشین پیاده می­ شوند. حالا همه می ­رقصند. زن و مرد. همه باهم. بعضی از زن ­ها با روسری می ­رقصند.

    گوشه­ ای ایستاده­ ام و دست­ هایم هنوز توی جیب ­های پالتویم است. نگاه ­شان می­کنم. نمی ­دانم چرا اما در آن لحظه یاد جمله علیرضا سهامی می ­افتم، زندگی گاهی اوقات خیلی وحشتناک است؛خیلی.

    هیچوقت گناه آدم ­هایی را که می ­کُشم، نمی ­دانم. یعنی هیچوقت نخواستم بدانم. چه فرقی می ­کند. و یا اصلا چرا باید برایم مهم باشد.

    اما مطمئن هستم که گناهکار هستند. رئیس هرگز آدمی نیست که از سر تفریح بخواهد کسی بمیرد. اما شاید هم اصلا اینطوری نباشد و من انگار دوست دارم اینجوری فکر کنم. شاید. اما واقعا چه فرقی می­ کند؛ فکر نکنم اصلا هیچ­ کدام از این چیزها مهم باشد.

    هیچ کدام­ از آدم­ هایی که می ­کشم، سیاسی و یا آدم ­های سر شناسی نیستند. یا حداقل تا الان که نبوده­ اند.       همه­ شان آدم­ های معمولی هستند.

    هر ماه یک سفارش.

    همیشه حداقل و حداکثری هم جود دارد. حداقل یک نفر و حداکثر دو نفر. اما همیشه یک زن پای ثابت هر سفارش است. اگر فقط یک نفر باشد، امکان ندارد که آن یک نفر، مرد باشد. و اگر سفارش شامل دو نفر شود امکان ندارد که هر دو زن باشند. و یا حتما زن و شوهر باشند. گاهی می ­توانند هیچ ربطی بهم نداشته باشند. دو تا آدم مختلف در دو نقطه مختلف شهر.

    همیشه خودش به­ ام زنگ می­ زند. صدایش خشدار است و پیرتر از سن ­اش. تلفنی سفارش ­اش را می ­دهد. شماره تلفن ­اش همیشه ثابت است.

    آدرس و مشخصات سفارش­ اش را پشت تلفن برایم شمرده شمرده و با حوصله و دقیق می­ گوید. همه را              می­ نویسم. هیچ سوالی ازش نمی­ پرسم. چون می­ دانم چیزهایی که لازم است را خودش می ­گوید. هیچوقت هم در مورد پول کار باهاش حرف نمی­ زنم. خودش می­ داند چه مبلغی مناسب است. رقم­ هایش هیچوقت کم نیستند و هر بار بیشتر از گذشته.

    آدم حریصی نیستم. دنبال پول بیشتر هم نیستم. شایان هم این مسأله را خوب درک می­ کند.

    شایان هر روز بیشتر از گذشته سعی می کند شبیه من شود. هر چند که هنوز خیلی مانده. نمی ­دانم خودش اینطور می­ خواهد یا احساس می­ کند که باید این کار را انجام ­دهد.

    بعضی وقت­ ها هم ناخواسته به ­ام می­ گوید بابا. اولش این کلمه خیلی اذیتم می ­کرد. اما بعد فهمیدم ناخواسته بودن او هم می­تواند دلیلی داشته باشد. کسی چه می­داند؛ شاید اگر پدرش هنوز زنده باشد، کارهایش شبیه کارهای من است؛ در دانشگاه تدریس فلسفه می ­کند و در ماه، یکی، دو نفر را می ­کشد. شاید هم شبیه من نباشد و کارهای دیگری بکند؛ یک رقاصِ تمام عیار باشد، یا یک واعظ پا به سن گذاشته.

    وقتی بعضی وقت­ ها با شایان در مورد پدرش صحبت می ­کنیم، می ­گوید می ­تواند هر کسی باشد اما او ترجیح می ­دهد که فقط و فقط یک مُرده باشد.

    می­ گویم:

    «چرا؟»

    «مُرده ­ها، آدم ­های زنده رو زودتر فراموش می ­کنن.»

    چراغ سبز می ­شود. اما آنها هنوز دارند می ­رقصند. می­ گویند مثل فیلم ­های رمانتیک و عاشقانه شده است. آنقدر می ­رقصند تا چراغ دوباره قرمز می ­شود.هیچ ماشین غریبه ­ای هم پشت سرشان نیست که مجبورشان کند زودتر حرکت کنند.

    در تمام این سالها هیچوقت برای کشتن هیچ کدام از سفارش­ های رئیس دچار مشکل نشده­ ام. فقط یک­ بار          یکی ­شان کمی بیشتر از بقیه طول کشید.

    یک مرد میان سال بود. استاد دانشگاه. او هم فلسفه درس می­ داد. استاد خودم بود. وقتی رفتم سراغش توی کلاس، بلافاصله من را شناخت. تنها بودیم. خبر داشت که درس می ­دهم. بعدش پرسید که دیگر چه کار         می­ کنم.

    اسلحه ­ام را در آوردم و گذاشتم روی میز و بعد همه چیز را در چند جمله کوتاه برایش گفتم. مثل آنوقت ­ها باهاش حرف می­ زدم و به­ اش می­ گفتم استاد.

    استاد در سکوت نگاهم کرد. نمی ­دانست به چه علت قرار است کشته شود. گفتم من هم نمی­ دانم. لبخند کمرنگی زد. بعد بلند شد و رفت پای تخته.

    یک مسأله فلسفی روی تخته نوشت. جوابش را نمی­ دانست. می­ گفت چند شب است که دارد رویش       فکر می ­کند.

    جوابش برای من خیلی سخت نبود. به ­اش گفتم. چندان قانع ­اش نکرد. شروع کردیم به نظریه پردازی. مدام بحث می­ کردیم. اسلحه هنوز بی ­تفاوت روی میز بود. چهار ساعت طول کشید. سرانجام، پاسخ­ هایم        قانع­ اش کرد.

    گفت:

    «استاد خوبی شدی.»

    از دانشگاه آمدیم بیرون و کمی با هم قدم زدیم. بعد رفتیم رستوران و شام خوردیم. هر چه اصرار کرد، نگذاشتم پول رستوران را حساب کند.

    گفتم:

    «وظیفه شاگرد است استاد.»

    از رستوران که آمدیم بیرون، گفت می ­شود خودش جای مُردنش را انتخاب کند. از نظر من که مشکلی نبود. می­ دانستم که نمی­ خواهد فرار کند. هر چند، که بدم نمی ­آمد ناگهان فرار می ­کرد. مطمئن بودم که اگر این کار را می ­کرد، هرگز دنبالش نمی ­کردم و می ­گذاشتم فرار کند. بعد هم می ­رفتم پیش رئیس و می ­گفتم که این یکی نشد.

    اما استاد انگار انگیزه ­ای برای این کار نداشت.

    رفتیم قبرستان. سر راه چند شاخه گل خرید. کنار مزار مادرش نشستیم. برایش فاتحه خواندیم و استاد با سلیقه و دقت گل ­ها را روی مزار چید. آخر سر هم به پشت، کنار قبر دراز کشید. نگاهش را به آسمان انداخت. بالا سرش ایستادم. اسلحه ­ام را درآوردم و صدا خفه ­کن را سوارش کردم.

    گفت:

    «همیشه از صدا خفه کن استفاده می­کنی؟»

    «بله استاد. صدای بلند شلیک اعصابم رو خرد می­ کنه.»

    در همین فاصله کوتاه، انواع و اقسام رقص ­ها را دیده ­ام. معلوم است که قبلا روی تک تک این رقص­ ها کار            کرده­ اند. مطمئن هستم که فیلم عروسی­ شان قشنگ می­ شود. همه ­شان می­ دانند که آنجا هستم و دارم                  نگاه شان  می ­کنم اما به روی خودشان نمی­ آورند.

    تنها غریبه­ جمع، من هستم.

    استثناء در کار رئیس معمولا هیچوقت وجود ندارد. جز یک بار که به جای دو نفر، باید سه نفر را می ­کشتم. یک خانواده بودند. نفر سوم، یک پسر نُه ساله بود با موهایی بور و چشم­ های آبی روشن.

    وقتی نوبت پسر شد، رفتم توی اتاقش و کنارش نشستم. نمی­ دانست که پدر و مادرش بیرون توی سالن، کف اتاق افتاده­ اند. شایان دم در اتاق ایستاده بود. ضبط صوتش دستش بود. رنگ و رویش پریده بود و به پسرک زل زده بود. برای اولین ­بار دستانش می ­لرزید.

    پسر به­ ام می ­گفت عمو. فکر می ­کرد که از دوستان پدرش هستم. من هم به ­اش نگفتم که نیستم. با مهربانی موهایش را نوازش کردم و گفتم که امشب من می­ خواهم برایش داستان بخوانم.

    مثل یک پدر مهربان به آرامی او را روی تختش خواباندم. پتو را تا روی سینه­ اش بالا کشیدم و ازش پرسیدم که کدام کتاب قصه­ اش را دوست دارد برایش بخوانم.

    کتاب مورد علاقه­ اش را به­ ام گفت. قصه­ اش در مورد دیوها و فرشته ­ها بود. با اشتیاق و حوصله شروع کردم به خواندن.

    قبل از پایان کتاب، خوابش برده بود. اما من با اینکه می ­دانستم خوابیده، تا پایان داستان ادامه دادم. کتاب را به آرامی بستم و سر جایش گذاشتم. بعد خم شدم و مثل پدرش، پیشانی­ اش را بوسیدم.

    اسلحه­ ام را از جیبم بیرون آوردم و به شایان اشاره کردم که نزدیک شود. پاهای شاهین می ­لرزید. وقتی راه              می­رفت لنگر می ­انداخت. وسط راه، ضبط صوت از دستش افتاد؛ اما او حتی متوجه هم نشد. نزدیک تخت آمد. صورتش عرق کرده بود.

    به ­اش گفتم که کف دست­ هایش را روی گوش­ های پسرک بگذارد. دوست نداشتم که حتی ضعیف ­ترین صدای شلیک هم خواب پسرک را بهم بزند.

    دست ­هایش را به آرامی بالا آورد و روی گوش­ های پسر گذاشت. اسلحه را آهسته روی پیشانی پسر گذاشتم. شایان چشم­ هایش را بست.

    مطمئنم که پسر هیچ دردی نکشید و حتی خوابش هم بهم نخورد.

    در طول راه که جنازه­ ها را به سمت کافی ­شاپ می­ بردیم، شایان هفت مرتبه عُق زد. بعد از آن شب هم، تا یک هفته تب کرد و افتاد توی رختخواب.

    مجبور شدم او را ببرم خانه خودم. هر شب پاشویه­ اش می­ کردم. چیزی که در تمام مدت بیماری شایان برایم جالب بود، این بود که حتی یک بار هم هذیان نگفت. همیشه بیشتر تب ­ها با هذیان است اما شایان هیچوقت هذیان نگفت.

    در طول آن مدت، شایان هر شب کابوس می ­دید. فقط هم یک کابوس بود. کابوسی که هر شب برایش تکرار می ­شد و فردای آن روز، آن را کامل برایم تعریف می ­کرد.

    «روی زمین به پشت افتادم. بدنم پر از گلوله است. درد دارم. از زخم ­هام داره خون می ­ره. همه زن ­هایی که ناله ­هاشون رو ضبط کرده بودم کنارم نشستند.هر کدوم ­شون یه ضبط صوت کوچیک، شبیه مال خودم دارن. به نوبت، کف دست­ها شون رو می­ذارن روی زخمِ قلبم. کف دست­ هاشون خونی می­ شه. دردم بیشتر می ­شه اما ناله نمی ­کنم. می ­خندم. زن­ ها هم می ­خندن. خنده­ هاشون خیلی قشنگه. خیلی خیلی قشنگه.»

    چراغ سبز شده است. از بس رقصیده ­اند خسته شده ­اند. به نفس نفس زدن افتاده ­اند. مخصوصا عروس. در آن لحظه بیشتر شبیه کسانی هستند که تصمیم گرفته ­اند با رقصیدن زیاد خودکشی کنند. زبان عروس از شدت خستگی از دهانش بیرون افتاده. بالاخره سوار ماشین­ هایشان می ­شوند و می ­روند. صدای موسیقی یک لحظه هم قطع نمی ­شود.

    با رفتن آنها دوباره خیابان ناگهان ساکت می ­شود. تنها ایستاده ­ام. فقط صدای باران است که شنیده می ­شود. چراغ دوباره قرمز شده است.

    چشم به چراغ راهنمایی می­ دوزم و به این فکر می­کنم شاید فرشته ­ای هوس کند امشب زیر باران آواز بخواند. اما بعد خیلی زود نا امید می ­شوم.

    فکر نکنم فرشته­ ای حاضر شود امشب پرواز کند. در باران نمی ­شود خوب پرواز کرد. بال ­هایش خیس می­ شود و امکان دارد که کف خیابان سقوط کند. فرشته ­ای که سقوط کند، خوب می ­داند که بعد از آن، هر چه باشد دیگر فرشته نیست…


تاريخ : دوشنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩٥ ساعت: ٧:٢٠ ‎ب.ظ ا نویسنده : مهسا زراعی ا نظرات ()
تگ ها :



دانلود آهنگ صبر از امیرحسین افتخاری

برای آهنگی دیگر امشب از صبا موزیک ، دانلود موزیک صبر از خواننده خوب کشور امیرحسین افتخاری به همراه تکست

ترانه : مهدی نورقربانی ؛ آهنگسازی : فرامرز نصیری ؛ تنظیم : مجید کاظمی

Download New Music “Sabr” Of Amir Hossein Eftekhari Whit Text On Saba-Music

متن آهنگ صبر امیرحسین افتخاری

صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید
بیش از این ضجه و فریاد به جایی نرسید
من به او گفتم و او گفت کسی گوش نکرد
گفتگو های من و باد به جایی نرسید
مژه تا بر سر پلک است بهایی دارد
هر که از چشم تو افتاد به جایی نرسید
بی نشانی تر از آنم که بیابند مرا
نامه هایی که فرستاد به جایی نرسید
صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید
بیش از این ضجه و فریاد به جایی نرسید
من به او گفتم و او گفت کسی گوش نکرد
گفتگو های من و باد به جایی نرسید
خواستم کوه برایش بکنم دل کندم
چه کنم قبل من استاد به جایی نرسید
جای نزدیک شدن پاک فراموش شدم
صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید
صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید
بیش از این ضجه و فریاد به جایی نرسید
من به او گفتم و او گفت کسی گوش نکرد
گفتگو های من و باد به جایی نرسید

دانلود آهنگ یادگاریا از مهدی جهانی و علیشمس


تاريخ : جمعه ٧ آبان ،۱۳٩٥ ساعت: ۸:٤٤ ‎ب.ظ ا نویسنده : مهسا زراعی ا نظرات ()
تگ ها : دانلود ، آهنگ ، یادگاریا ، موزیک


امکانات وب